تبليغاتX
موسسه یاوران تون

موسسه یاوران تون

انجمن دانشجویان و دانش آموختگان شهرستان فردوس

قهرمانانی که پهلوانند

خاطره اي که می اید در رابطه با  يكي از جانبازان جنگ تحمیلی است كه پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام شده بود و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم به مداوا مشغول بود. از قضا بطور اتفاقي متوجه ميشود كه خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش "مالديني" است ابتدا تصور ميكند كه تشابه اسمي باشد اما در نهايت از ايشان سوال ميكند كه آيا با پائولو مالديني ستاره شهير تیم ميلان ايتاليا نسبتي دارد ؟

.... و خانم پرستار در پاسخ مي گويد كه پائولو مالديني برادر وي مي باشد ، دوست جانباز نيز در حالي كه بسيار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي از پائولو مالديني برايش به يادگار بياورد و خانم پرستار قول مي دهد كه برايش تهيه كند صبح روز بعد دوست جانباز هنگامي كه از خواب بيدار مي شود كنار تخت خود مردي را مي بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدنش نشسته است...

 اين بزرگ مرد كسي نيست به جز پائولو مالديني كه از شهر ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا به شهر رم واقع در مركز كشور ايتاليا كه فاصله اي حدودا ششصد كيلومتري دارد  آمده تا از اين جانباز جنگي كه خواستار داشتن عكس يادگاري اوست عيادت كند .

پائولو مالديني با اين كار خود درسي بسيار بزرگ به تمامي فوتباليست هاي دنيا داده است كه قهرمان فوتبال را در زمين فوتبال نبايد جست كه مي توان در بيرون از زمين فوتبال نيز آن را ديد.

قهرمانانی که پهلوانند...

متاسفیم که امروز بگوئیم

+ نوشته شده در  ساعت 16:57  توسط مسعود صمدی  | 

گربه چکمه پوش

يکی بود يکی نبود در روزگاران قديم پيرمردی دم مرگ ، سه پسرش را جمع کرد تا دارايی های خود را بينشان قسمت کند، پيرمرد خانه را به برادر بزرگتر، مغازه را به برادر وسط و چون چيزی باقی نمانده بود گربه اش را به کوچکترين پسر داد و برای اين که سه نشود با لحن حکيمانه ای افزود "پسرم اگر عقل داشته باشی خودت ارزش سهم الارثت را خواهی فهميد" (اساساً آدم وقتی بلد نباشد چهار قلم جنس را درست تقسيم بر سه کند ناچاراست که سخنان حکيمانه ول بدهد.) بعد هم چون نقش ديگری در اين قصه نداشت مرد .

گربه رو به کوچکترين پسر کرد و با لحنی مؤدب گفت:  ارباب غم به دل خود راه نده، من تو را خوشبخت خواهم کرد، کافی است برای من يک جفت چکمه مهيا کنی. پسر چنين کرد، گربه چکمه های ساق بلند را پوشيد و در حالی که از در خانه بيرون می رفت گفت:  ارباب عزيز، هنگامی که باز گردم تو ثروتمندترين مرد اين شهر خواهی بود.

متأسفانه اين قصه همين جا تمام می شود چون همان روز گربه را به جرم پوشيدن چکمه ساق بلند دستگير و روانه زندان کردند. به هر حال واگويی قصه های قديم در اين دور و زمانه کار چندان راحتی نيست

+ نوشته شده در  ساعت 11:8  توسط مسعود صمدی  |